بلم

  بلم،آرام چون قوئی سبکبار

   به نرمی بر سر کارون همی رفت
   به نخلستان ساحل ،قرص خورشید
     ز دامان افق بیرون همی رفت   
 
          شفق بازیکنان در جنبش آب
        شکوه دیگر و راز دگر داشت  
.    به دشتی بر شقایق ،باد سر مست
    تو پنداری که پاورچین گذر داشت
 
       جوان پارو زنان بر سینه ی موج
        بلم میراند و جانش در بلم بود
       صدا سر داده غمگین ،در ره باد
         گرفتار دل و بیمار غم بود  
 
 "       دو زولفونت بود تار ربابم " 
"     چه میخواهی از این حال خرابم "
 "       تو که با ما سر یاری نداری
"       چرا هر نیمه شو آئی بخوابم
 
          درون قایق از باد شبانگاه
     دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد 
.     زنی خم گشته از قایق بر امواج
     سرانگشتش به چین آب می خورد.
 
     صدا ،چون بوی گل در جنبش باد
    به آرامی به هر سو پخش می گشت .
   جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
       پی دستی نوازش بخش می گشت
 
        تو که نوشم نئی نیشم چرایی " 
"        توکه یارم نئی پیشم چرائی "  
"      تو که مرهم نئی زخم دلم را "
 "      نمک پاش دل ریشم چرائی  "
 
       خموشی بود وزن در پرتو شام 
   رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
.      ز آواز جوان دلشاد و خرسند
      سری با او،دلی با دیگری داشت
 
     ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
    سبک ،بر موج لغزان پیش می راند
     چراغی ،کور سو می زد به نیزار
.   صدائی سوزناک از دور می خواند
 
 .     نسیمی ،این پیام آورد و بگذشت
 "  چه خوش بی مهر بونی از دو سربی"
          جوان نالید زیر لب به افسوس 
"        که یکسر مهربونی درد سربی "
 
             شاعر: فریدون توللی
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

حسادت

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
 
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
 
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
 
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
 
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
 
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
 
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
***
حمید مصدق

 

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

وقتی تو گريه می کنی

وقتي تو گريه ميكني ثانيه شعله ور ميشه














 

پر ميشم از خالي شدن گـم ميشه چيزي ازتـنـم





آبــي مـيــشـن بــراي تــو ستــاره ها ميیـسوزن





بد ميشه خوندن براشون پروانه ها دلـگير ميشن



وقتي تـو گـريه ميكني وقتـي تــو گـريه ميكنـي
نقش و نـگـار ميريزه از رنگين كـمون پـراشون
وقتــي تو گريــه ميكني غمگين ميشن قناريا 
مثل يـه دست رازقي پرپر ميشن بـه پـاي تـو
وقتي تـو گـريـه ميكني ابراي دل نــازك شب 
كلافه ميشم از خودم خسته ميشم از همه كس
اسير بي وزني ميشم رها شده تو يك قفس
وقتي تو گريه ميكني شك ميكنم به بودنـم
وقتي تــو گـريـه ميكني وقتي تــو گـريـه ميكني
نقش و نگار ميريزه از رنگين كمون پـراشون
بـد ميشه خوندن براشون پروانه ها دلگير ميشن
وقتي تو گريه ميكني غمگين ميشن قناريـا
مثل يه دست رازقي پرپر ميشن به پاي تـو
آبـي ميــشـن بــراي تــو ستــاره ها مـيـسـوزن
وقتي تو گريه ميكني ابــراي دل نازك شب
شمعدونـيـا ميترسنـو آيــيــنـه هـا كمتر ميـشـن
وقتي تو گريه ميكني ترانه ها بم تر ميشن
گر ميگيره بال نسيم گلخـونـه خـاكـستر مـيشـه   
نویسنده : كاتب ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

دخترک رقاص

در دل میخانه سخت ولوله افتاد
:دختر رقاص تا به رقص درآمد
گیسوی زرین فشاند و دامن پرچین؛
.از دل مستان، ز شوق، نعره برآمد
 
،نغمه موسیقی و به هم زدن جام
.قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ و خم آن تن لطیفِ پر از موج
:آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
 
رقص به پایان رسید و ، باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند؛
،گل به سر آن گل شکفته فشاندند
،سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
 
 - دختر رقاص، لیک - چون شب پیشین
شاد نشد، دلبری نکرد، نخندید؛
،چهره به هم درکشید و مشت گره کرد
.شادی عشاق خسته را نپسندید
 
،دیده او پرخمار و مست و تب آلود
:مستی او رنگ درد و تلخی غم داشت
،باده در او می فزود، گرم و شررخیز
.حسرت عمری نشاط  و شور که کم داشت
 
،اوست که شادی به جمع داده همه عمر
لیک دمی شادمان دلش نتپیده؛
،اوست که عمری چشانده باد لذت
.خود، ولی - افسوس! - جرعه یی نچشیده
 
،اوست که تا ناله اش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را؛
،اوست که چون شمع، با زبان حسرت
.رقص کنان پیش خلق، سوخته شب را
 
آه که باید ازین گروه ستمگر
داد دل زار و خسته را بستاند؛
شاید ازین پس، ازین خرابه دلگیر
.پای به زنجیر بسته را برهاند
 
،بانگ برآورد: « ای گروه ستمگر
!پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه خون شما منم، منم، آری؛
«...!گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
 
گفت یکی زان میان که:« دختره مست است؛
-  مستی او امشب از حساب فزون است
آه! ببین: چهره اش سیاه شده از خشم؛
«!مست نه، این بینوا دچار جنون است
 
!باز خروشید دخترک که: « بگویید
-  کیست؟ بگویید! از شما چه کسی هست
کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست؟
 
کیست؟ بگویید! از شما چه کسی هست
،تا ز خراباتیان مرا برهاند
،زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
«دست مرا گیرد و به راه کشاند؟
***
گفته دختر میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پراکند؛
:پاسخ او زان گروه می زده این بود
...از پی لختی سکوت، قهقهه ای چند
 
از سیمین بهبهانی
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

خنده مست تو

خنده ات ياد آور لبخند ِزهر آلود ِشيرين است بر فرهاد ......

که خسرو ،عشق شيرين است ......

و تو بيهوده سرگردان به کوه بيستون ماندی .....

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد


چه نكوتر آنكه مرغي زقفس پريده باشد


پر و بال ما بريدند و در قفس گشودند


چه رها چه بسته مرغي كه پرش بريده باشند

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

باز من ماندم و خلوتي سرد


خاطراتي ز بگذشته اي دور


ياد عشقي كه با حسرت و درد


رفت و خاموش شد در دل گور


روي ويرانه هاي اميدم


دست افسونگري شمعي افروخت


مرده يي چشم پر آتشش را


از دل گور بر چشم من دوخت


ناله كردم كه اي واي اين اوست


در دلم از نگاهش هراسي


خنده اي بر لبانش گذر كرد


كاي هوسران مرا ميشناسی


قلبم از فرط اندوه لرزيد


واي بر من كه ديوانه بودم


واي بر من كه من كشتم او را


وه كه با او چه بيگانه بودم


او به من دل سپرد و به جز رنج


كي شد از عشق من حاصل او


با غروري كه چشم مرا بست


پا نهادم بروي دل او


من به او رنج و اندوه دادم


من به خاك سياهش نشاندم


واي بر من خدايا خدايا


 من به آغوش گورش كشاندم


در سكوت لبم ناله پيچيد


شعله شمع مستانه لرزيد


چشم من از دل تيرگيها


قطره اشكي در آن چشمها ديد


همچو طفلي پشيمان دويدم


تا كه در پايش افتم به خواري


تا بگويم كه ديوانه بودم


مي تواني به من رحمت آري


دامنم شمع را سرنگون كرد


چشم ها در سياهي فرو رفت


ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر


ليكن او رفت بي گفتگو رفت


واي برمن كه ديوانه بودم


من به خاك سياهش نشاندم


واي بر من كه من كشتم او را


من به آغوش گورش كشاندم

 

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

خدایا...

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

چه نرم و لطيف ميرويد

در جهان انديشه ام

تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند

 در نوازش باد ،گيسوانت.

گونه هايت ژرفاي آسماني است

که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.

و چه زلال

چشمه هايي که تو را جوشيد

و  پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.

 

نرم و لطيف مي آيي

سبز و خرامان

و چه آهسته بر مي فرازي

رويش قامت ام را

بر جنگل سبز ديدگانت.

 

با غبان من باش!

من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

رويشي بي دغدغه

بر سنگ بوته هاي عقيق

و گلوگاه فرياد يک غرور

بر آواز هاي مغموم حنجره ات .

بر آستان مخمل ديدگانت

مرا فرياد کن

و بر شمعداني گل هايت

مرا برويان

و باغبان من باش .

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

پروانه ها به آتيش شمع سوختند.

چه پروا ها كه از پرواز كرديم


ولي پروانه وار آغاز كرديم


چو از شمع و لبش آگاه گشتيم


به آتشهاش دل دمساز كرديم


صدايي تا بيايد از دل كوه


چه آواها طنين انداز كرديم


به صالح بودن خود فخر كرديم


روش چون اشتر جماز كرديم


بتابد تا به دل نور سپيدش


به دست خود گريبان باز كرديم


چو بر تخت سليمان جايمان داد


بسان مور شرح راز كرديم


چو طوفان بلا در راه ديديم


دل خود نوح كشتي ساز كرديم


هواها چنگ چون در ما بينداخت


چو يوسف گشته ما هم ناز كرديم


چو راه دل به دريا بسته ديديم


دل خود نوح كشتي ساز كرديم


بسان نجم تا تابان بمانيم


بسوي آسمان پرواز كرديم . . .

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

با تو روزی اينجا را پيدا خواهم كرد.

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

شعری از مشيری

 
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !
***
بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !
***
پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته !
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

آزادی

آزادم آزاد آزاد بدون حد و مرزی برای ذهنم

حالا می تونم نفس بکشم برای خودم

زندگی کنم برای خودم

عاشق بشم برای خودم

بميرم برای خودم

ديگه کسی نيست که با لحن مسخره اش روياهامو به بازی بگيره

ديگه کسی نيست که توی افسانه ها اسطوره بشه

حالا ديگه خودم موندم و خودم

با يه دنيا

يه دنيای ويران که می خوام با دستای خودم بدون وجود کسی بسازمش

با دستای خودم

دستايی که می دونن درد چيه

می خوام ديگه دنيام رو برای خودم بسازم و به خاطر هيچ آدم ديگه ای خرابش نکنم

برای شروع هيچ وقت دير نيست

آزادی دلم برات تنگ شده بود

واژه واژه ی نفس هام تورو داد می زد

حالا تو هستی

آزادی

ای عشق هميشگی من

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

کوچه میعاد
 
بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي  ندارم
در سكوت  كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم
 
آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد  ما بود
بر لب ما تا  سحرگه
قصه فرداي  ما بود
 
اين زمان افكنده برما
سايه،  ديوار  جدايي
اي   خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي
 
اي   كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو
 
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

گريه کن گريه سهم دل تنگه

گريه کن عزيزم

گريه کن عزيزم اما نه فقط واسه خودت

واسه اينکه نمی شه ديگه بيام تولدت

گريه کن جداييه ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گريه کن حالا حالا بايد از هم جدا باشيم

بشينيم منتظر معجزه ی خدا باشيم

گريه کن منم دارم مثل تو گريه می کنم

به خدای آسمونامون گلايه می کنم

گريه کن تو بختمون يه برف سنگين نيومد

اين همه پرنده رد شد؛ مرغ آمين نيومد

گريه کن واسه شبايی که بدون هم بوديم

تنهايی برای سنگينی غصه کم بوديم

گريه کن برای روزايی که خورشيدی نداش

دلای من و تو که به فردا اميدی نداشت

گريه کن فکر کن دليلی ندارم فقط همين

واسه ی فاصله که از آسمونه تا به زمين

گريه کن سبک می شی روزای خوب يادت می آد

گرچه که تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد

گريه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که؛ بودش و هست و حل نشد

گريه کن برای اون دلايلی که چينی بودن

بی وفايی يا که ديدی به چه سنگينی بودن

گريه کن برای لحظه هايی که تلف شدن

گلايی که ما نچينديمشونو علف شدن

گريه کن برای نقشه ها که مهتابی بودن

برای عاشقييای ما که قلابی بودن

گريه کن برای رويايی که قسمت نمی شه

يه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمی شه

گريه کن برای خوابا که فقط يه خواب بودن

واسه آرزوهامون که همشون حباب بودن

گريه کن واسه خوشی هايی که نازل نمی شن

واسه اون ديوونه ها که ديگه عاقل نمی شن

گريه کن برای اولا که عاشقونه بود

حال هم رو پرسيدن فقط يه جور بهونه بود

گريه کن از يادمون رفتش و اسفند نزديم

دستمون تو دست هم بودشو لبخند نزديم

گريه کن چون اون روزامون ديگه تکرار نمی شه

دلامون به سادگی حاضر به اقرار نمی شه

گريه کم غرور واسه ديوونگی يه سد شده

مرغ آمين ديده اين صحنه رو تندی رد شده

گريه کن بذار   تمام عقده هات شسته بشه

حق داره آدم يه وقتا از خودش خسته بشه

گريه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترين ثانيه حرفاتو بزن

گريه کن تا آينه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گريه کردنت

 

 

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

غفلت

من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك
 
بيشتر مي‌سوزم و دندان به جگر مي‌فشرم
 
منشين با من - با من منشين
 
تو چه داني كه چه افسونگر و بي‌پا و سرم
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوبي - چه نيازي - چه غمي‌ست
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمي‌ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي‌خويشتنم
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

آی آدمها

با ياد نيما، سراينده « اي آدم ها »
***
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
 
از دل تيره امواج بلند آوا،
 
كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
 
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
 
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
 
به كمك مي طلبيد :
 
- « آي آدمها ...
 
آي آدمها ... »
 
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
 
به خيالي كه قضا،
 
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
 
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
 
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
 
آستين ها را بالا نزديم
 
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
 
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
 
به كناري برسانيمش ! ...
 
 موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
 
با غريوي،
 
كه به خاموشي مي پيوست .
 
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
 
چنگ مي زد، مي آويخت ...
 
 ما نمي دانستيم
 
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
 
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
 
اين منم،
 
اين تو،
 
آن همسايه،
 
آن انسان!
 
اين مائيم !
 
ما،
 
همان جمع پراكنده،
 
همان تنها،
 
آن تنها هائيم !
 
 همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
 
آن صدا، اما خاموش نشد .
 
- « ... آي آدم ها ... »
 
« آي آدم ها ... »
 
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
 
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
 
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
 
خاطري آشفته ست،
 
ديده اي گريان است،
 
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
 
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
 
 آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
 
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
 
« آي آدم ها » را
 
در همه جا مي شنويم .
 
 در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
 
ننگ مان باد اين جان !
 
شرم مان باد اين نان !
 
ما نشستيم و تماشا كرديم !
 
 در شب تار جهان
 
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
 
در دل اين همه آشوب و پريشاني
 
اين از پاي فرو مي افتد،
 
اين كه بردار نگونسار شده ست،
 
اين كه با مرگ درافتاده است،
 
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
 
اين منم،
 
اين تو،
 
آن همسايه !
 
آن انسان،
 
اين مائيم .
 
ما،
 
همان جمع پراكنده، همان تنها،
 
آن تنها هائيم !
 
اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،
 
« آي آدم ها » را مي شنويم،
 
نيك مي دانيم،
 
دستي از غيب نخواهد آمد
 
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
 
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
 
آستين ها را بالا بزنيم
 
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
 
مهرباني را،
 
دانائي را،
 
بر بلنداي جهان،
 
بنشانيمش ... !
 
 - « آي آدم ها ... !
 
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

الهه ناز بنان

هو
 
الهه ناز
 
باز ای الهه ناز با دل من بساز    
 
کاین غم جانگداز برود ز برم
 
گر دل من نیاسود    
 
از گناه تو بود   
 
بیا تا ز سر گنهت گذرم
 
باز می کنم دست یاری    
 
به سویت دراز
 
بیا تا غم خود را     
 
با راز و نیاز   
 
ز خاطر ببرم
 
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
 
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف   
 
به سویت بپرم
 
آنکه او به غمت دل بندد تو چو من کیست؟  
 
ناز تو بیش از این بهر چیست؟
 
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
 
من تو را وفا دارم  
 
بیا که جز این  
 
نباشد هنرم
 
این همه بی وفایی ندارد ثمر
 
به خدا اگر از من نگیری خبر   
 
نیابی اثرم
 
  
نویسنده : كاتب ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

← صفحه بعد